خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





داستان "کار نیکو کردن از پر کردن است"

    داستان " کار نیکو کردن از پر کردن است "

    داستان

    مردی در کنار ساحل دور افتاده ای قدم می‌زد. مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم می‌شود و چیزی را از روی زمین بر می‌دارد و توی اقیانوس پرت می‌کند...

    او نزدیکتر می شود و می‌بیند مردی بومی صدف هایی را که به ساحل افتاده است را در آب می‌اندازد.

     

    - صبح بخیر رفیق، خیلی دلم می خواهد بدانم چه می کنی؟

     

    - این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.

     

    - دوست من ! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد . تو که نمی‌توانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست . نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی کند؟

     

    مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت: "ببین, برای این صدف , اوضاع فرق کرد."

     

    داستان

    پست شماره  361

    این مطلب تا کنون 97 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : ساحل ,مردی ,
    داستان "کار نیکو کردن از پر کردن است"

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر